تبلیغات
قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ - اه لعنتی بازم کابوس.....!

قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ

وبلاگم مثل خـــودم قاطی داره میـــفهمـــی قـــاطیــــــ....


Home | EMail | Profile | Link | Design

اه لعنتی بازم کابوس دیگه خسته شدم انگار خواب ازچشمام فرار کردند.

دخترک این را گفت وبه سمت اشپزخانه رفت تا جرعه ای اب بنوشد.

لعنت به من این چه خواب هاییه که مبینیم ملت میرن خواب عروسیشونو میبینن من لعنتی خواب چی میبینم.

بابه یاد اوردن خواب لرزه ای برتنش افتاد وبی اختیار شروع به گریستن کرد.

خدایا واقعیت نداره اون نمرده زندس مطمئنم خدایا این کابوس های لعنتی دیگه دارن دیوونم میکننن.

دخترک به قدری تنها بود که حتی در کابوس های شبانه اش هم خواب تنهایی را میدید!

به سمت اتاقش رفت هنوز میترسید که کابوس رابه یاد اورد الان درست یک سال و ده ماه و دوروز بود که بعداز رفتن اون فقط کابوس های شبانه باعث میشدند که اورا به یاد اورد!

اخه خدا اون مگه کیه که با من مغرورواین کارو کرد!ببینم فردا چندشنبه هست؟؟!!

اره لعنتی فرداباید برم سر خاک اون بی رحم!!

داخه لعنتی من مگه ازت کمک خواستم که اینجوری خودتوانداختی زیر ماشین!

دیگر از ان دختر مغرور فقط یک زن تکیده مانده بود بااینکه سن زیادی نداشت ولی به قدری رفتن او دختر را رنج داد که شبیه به زنان بیوه شده بود!

ولی آنها حتی یه بار هم باهم حرف نزده بودند ولی دیوانه وار عاشق بودند!

فردابرم یه سری بهش بزنم دلم خیلی براش تنگ شده داداشم راست میگفت باید فراموشش میکردم دیگه داره نابودم میکنه!

نه ولی نمیتونم من عاشقشم اون ....اون بخاطر من مرد!

گریه دیگر به دختر امان نمیداد!

خدایا پس منو هم بکش دیگه طاقت ندارم!

خیلی سخته ادم به حدی برسه که تقاضای مرگ از خداکنه خیلی سخته شما چی میگین؟


Tags:
زهـــرآ منــتــظر المهـבے makita | یکشنبه 12 شهریور 1391 | 09:57 ق.ظ| نظرات()


مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ