تبلیغات
قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ - باپای برهنه وارد صحنت میشوم....

قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ

وبلاگم مثل خـــودم قاطی داره میـــفهمـــی قـــاطیــــــ....


Home | EMail | Profile | Link | Design


کفش هارا از پا در مےآورم...باپایے برهنه وارد صحنت میشودم وقدم برسنگفرش سرد صحنت میگذارم!

میگویند به این نقطه که رسید
ے اذن دخول بگیر سر ےهم تکان ده

 اجازه میدهد و
لے میبینم بعضے ها به سر تکان دادن بسنده نمیکند و تاکمر خم میشوند!

انگار کمرشان زیر بار
ے خم شده است!

آقا ... اجازه
ے ورود میدهے؟میخواهم روی به گنبد طلایے ات کنم و اظهار ادب کنم! ولی شرم دارم اقا!

شنیده ام رئو
فے و میبخشے میگویند شفا بخشے ، بوده اند کسانےکه

 نگاهشان که به گنبدت خورد از صندل
ے چرخدار بلند شده اند!

آقا کمرم شکسته ...این کمر دیگر تحمل حمل این همه بار را ندارد...هه ...آقا سوغات فرنگ برایت آورده ام!

کوله بار
ے پر از گناه...شرمنده ام ...شرمنده ام که به جای دلبستن به خدا و شما به گناهانم دل بستم!

اجازه میده
ےوارد شوم؟من سرتکان نمیدهم...حتی تا کمر هم خم نمیشوم

من برای بخشیدنم از جانب شما زانو خواهم زد!

این پاها دیگر نا
ے من را ندارد دوست دارند همینجا درست جلو ےگنبد طلایی ات زانو بزنند.

.لجباز شده اند هر چه میگویم کم
ے طاقت بیاورید ...امام رضا طلبیده ...

بگذارید به معشوقم برسم.بگذاریدپنجره فولادش را ببینم .میخواهم از اسماعیل طلایی اکسیر حیات را بنوشم!

پایشان را کرده اند تو یک کفش و میگویند"ما از اینجا تکان نمیخوریم"

بیچاره ها باورشان نمیشوند که الان کجا هستند مدام با خود پچ پچ میکنند و میگویند

"بابا این کجا و شاه سرزمین رضو
ے کجا؟اصلا این اینجا چیکار میکنه؟"

آر
ےباورش برای خود من هم سخت است که الان جایے ایستاده ام که به آن میگویند

 "باب الجواد"نمیدانم چه کار خوب
ے کرده ام که جوابش این بود!

میگویند مشهد رفتن لیاقت میخواهد که فقط به بعضی های میده
ے..

آخر من کجا و لیاقت دیدن گنبدت کجا؟من کجا و باب الجواد کجا؟

میدانم لیاقتش را ندارم و به قول بچه ها پایین شهر" خواستی فقط یه حالی بهم بد
ے"وگرنه من...

میخواهم جلو بیایم ول
ےاین لعنتے ها مگر حرف گوش میکنند !شبیه طفل فلج مادرزادے شده ام!

"خانم چادرت رو جمع کن" صدای مرد پیر
ے با پالتوے بلند یک دست مشکے است!

فکر کنم همان خادم های حرم که میگویند باشد...

مشغول جاروکردن سنگفرس سرد صحنت بود...

همان سنگفرش
ےکه من رویش زانو زده بودم!

"میشه جاروتون رو یه لحظه قرض بگیرم"

خندید...

"تورو خدا ببین آقا با ملت چیکار کرده که عشقشون جارو کردن حیاتشه ...باشه جوون بیا بگیر"

انگار خون
ے تازه در رگهایم جریان پیدا کرد و قلبم شروع به خون رسانی کرده بود

نیروی
ے ماورا طبیعت مرا بلند کرد...نیرویے خدادادے..

احساس شفا گرفتن را داشتم مثل همان بیمار
ےکه صندلے چرخ دار را رها کرد...

ول
ےاین معجزه را فقط سه نفر به چشم دیدند من، خدا و شما!

جارو را بین دستانم میگرم وتکان
ے به آن میدهم...

قطره اشکی از چشمانم به پایین می غلتید دیگر یک قطره اشک و دو قطره اشک نبود سیلی از قطره اشک ها بود!

دوست داشتم هق بزنم ولی هنوز صدای گریه ام در نیامده بود!

"دخترم حرم رفتی؟"

"نه هنوز"

"بیا برو تو آقا طلبیده اینجا دار
ے ننه من غریبم بازی درمیارے؟"

جارو را به دستش دادم ...رو به گنبدت کردم ...حس پرواز داشتم

پرواز
ے رو ےزمین...دوست داشتم بدوم به سمت حرمت...دلم برات عجیب تنگ شده

آخرین بار
ےکه که دیده بودمت کودکی 7ساله بیش نبودم ول ےحالا...بزرگ شده ام پدر!

ببین دخترت بزرگ شده است...قد کشیده ام

میگویند آرزو
ے هر پدری است که بزرگ شدن فرزندش را ببیند و میگویند دختر ها بابایے هستند و

من هم از این قانون مستث
ے نیستم!

دلم برایت تنگ شده پدر....آغوشت را باز کن میخواهم بدوم ...بدوم به سمت آغوشت ...آه یادم رفت هنوز اجازه
ے ورود نگرفته ام!

میگویند از نشانه ها
ے گرفتن جواب سلام از شما لبخند ناگهانےویا گریه ے ناگهانےاست!

دلخوشم پدر...دلخوش به مستحب
ے که جوابش واجب است!

سلام آقا
ے من!

تو بگو بخندم یا گریه کنم؟؟؟


Tags:
زهـــرآ منــتــظر المهـבے makita | یکشنبه 11 اسفند 1392 | 03:45 ب.ظ| نظرات()


مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ