تبلیغات
قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ - فصل دوم رمان امید نا امید من|makita

قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ

وبلاگم مثل خـــودم قاطی داره میـــفهمـــی قـــاطیــــــ....


Home | EMail | Profile | Link | Design

سلام رفقا با عرض پوزش به خاطر وقفه ی طولانی

اینم از فصل دوم


یگانه:من از برای خود یک کافه گلاسه سفارش می دهم.

_بیا اخلاق هووش رو خانوم تاثیر گذاشته

سارا:من نیز از برای خود یک کافه گلاسه سفارش می دهم.

پوففی کردم و گفتم :هووی این افغانیه تو چرا؟

سارا:وا؟خب هووی یگانه باید با منم در ارتباط باشه دیگه!مگه نه یگی؟

یگانه با سر تایید کرد.

سارا:وای نمی دونی امید چه دختر خوبیه!متین،با وقار،سربه زیر اصلا آرش جان بیخیال این یگی ما شو و این و طلاق بده اون و نگه دار.

آرش خندید و گفت :مگه من بدون این فسقلی می تونم سر کنم؟

یگانه با حرص گفت:آرش چند بار فسقلی نه...فدات بشم!

سارا:راست می گن یه جایی میرین زوج جوون همراه خودتون نبرین حال ادم و به هم می زنن.امید جونم شما چی می خوری عزیزم؟

یه نگاه به گارسون کردم و یه نگاه به میزو بادی به غبغب انداختم و گفتم:

ای زن برای من هم یک کافه گلاسه سفارش بده.

آرش:جنابعالی باید کافه تفاله بخوری.

سارا با کیفش زد و تو کله ی ارش و گفت:جناب عالی به فسقلی خودت برس.

نه این که بگم از هر دختری که دیدم خوشگل تر بود ...نه...هزار تا خوشگل تر هم دیدم ولی سارا تو عمق چشمای مشکی پر رمز و رازش یه ترس عجیبی رو

می شد دید که من با این ترس زندگی کردم.فال گیرو طالع بین و از این جور چیزا هم نیستم که بخوام چشم خونی بکنم...ولی خوندن چشمای کسی که از

خودت هم  بهتر می شناسیش لازم به فال گیر بودن نداره.

از ترس می گفتم ...همون ترس" از دست داده شدن لعنتی"!

آرش دستاشو بالا بردو گفت:خیلی خب بابا بیا بزن.

سارا:به وقتش ...مگه می ترسم؟

یگانه:شما بی جا می کنی!

_خواهرم احترام خودت و نگه دار

ارش:نگه نداره؟

سارا:اون وقت با من طرفی اقای محترم.

با دستم دوبار زدم روی میز."خیلی خب بسه جلسه جدی شد"

آرش:راه دیگه کی سراغ داره؟دستا بالا.

یگانه:خب امید باید خودش و کنترل کنه.نمیشه که تا یکی یه فحش بده اعصابش به هم بریزه.می شه؟

سارا:ماشالا همه فحش ها هم نقطه نظر مشترک دارن

آرش:رو پیشونی مون نوشته بی پدر و مادر؟

یگانه دستشو رو بازوی ارش کشید و گفت:رفیق جونی های من...خوشگل های من...میدونم سخته ولی به خدا به من باپدر و مادرهم فحش بی پدر و مادر دادن.

سارا:خدایی بچه ها حساس شدیم .خب حالا بچه پرورشگاهی هستیم که  مگه چی شده؟اسمون به زمین رسیده؟سند بدبختی مون امضا شده؟نه

 والا نه بلا.خوشبختی من این جمع 4 نفره هست که همین جور داره بیشتر میشه.

ارش مرموز گفت:خبریه؟

سارا یه پس کله ای بهش زد و گفت:بی حیا اگه قراره خبری باشه.خانوم شما مقدم تره.

آرش در حالی که گردنشو می مالید گفت:حالا برادر من فردا پس فردا بری تو استادیوم می خوای چی کار کنی؟فحش هاش از +18گذشته یه چیزی حدود

+25محصوب میشه!هان؟

امید :بابا اون که مهم نیست.این سیاوش داره اعصاب منو بهم می ریزه.هرجایی می رم هست.

ارش:اینو حق داری.

یگانه:بیخیال سیاوش.پیشنهاد؟امید جان دیگه سنت هم داره می ره بالا الان 22سالته .فوتبال هم دیگه ته ته تهش 40سالگی طاقت بیاری.ولی شما هنوز تو این

دسته های به شدت پایینی.

سارا:3هفته دیگه استقلال تست داره.

ارش:نفت و پرسپولیس هم 2هفته ی دیگه.

_پرسپولیس که نه مسلما

آرش:تعصب بازی؟

_نه اینکه عاشق استقلال باشم ها نه...اونم نفرت انگیزه ولی پرسپولیس اوضاعش داغونه.

یگانه زیر لب چیزی گفت که نشنیدم والبته توجهم نکردم.

آرش:چیزی گفتی؟

خب معلومه یه چی گفته دیگه اینم سواله؟

یگانه:اگه می شد یه پارتی کت و کلفت داشتیم می شد یه کاریش کرد!

ارش:دلت خوشه ها.

سارا:می گم

_می گی؟

_یگی هم بد نگفت ها!

_ها؟

_پارتی نداریم ولی شاید بشه جورش کرد.هوم؟

_کدوم خری واس 4تا بچه پرورشگاهی تره خرد می کنه بیاد پارتی مون بشه.

_چرا که نه؟همین پرورشگاهی بودن خودش یه امتیازه

_ترحم؟

_یه جورایی

_حالا منظورت کی هست؟

_امیرسام معینی...کاپیتان ...

3تایی مون گفتیم :ها؟

البته من طبق عادت همیشگی گفتم هاچ!

سارا:گوش کنید می دونید که من و امید یه وقتهایی می ریم بام.

آرش:خب؟

_خب بعضی شب ها هم امیر سام میاد یه گوشه ای دور از دسترس می شینه البته من هم اتفاقی دیدمش.

من:خب حالا بقیه اش ؟چه جوری بکشونمیش سمت خودمون؟

سارا:تا اون جای که من اطلاع دارم تجربه تلخی تو زندگی شخصیش داشته.

ارش:ازدواج؟

سارا:اره ولی طلاقش نداده .یعنی یه جورایی راضی نیست دختره رو طلاق بده.

یگانه:از کجا می دونی؟

سارا:سایت ها و وبلاگ ها که اینو می گن حتی داد گاه خانواده هم تایید کرده این قضیه رو که دختره چند بار درخواست طلاق داده.

یگانه:یعنی هرکی معروف میشه زندگی شخصی براش نمی مونه.

_میشه گفت اره.

یگانه:یعنی اگه تو فوتبالیست و ارش هم خواننده و من هم نوازنده بشم هم وضع همینه؟

_شاید...

یگانه:یعنی همه می فهمن که ما بی کس و کاریم؟

ارش:بی کس و کار؟پس بگو شلغمیم دیگه.ننه بابایی که ادمو ول می کنن" کس و کار" نمیشن ،می شن "عار"

من:یگانه راست می گه کافیه یکی از یتیم خونه و یا بازپروری یا پرورشگاه بگه من اینا رو می شناسم!

ارش:همه جا رو بیخیال شی بازپروری رو کجای دلمون بزاریم؟

سارا کلافه هوفی کشید و گفت:ببخشید بهم امضا می دین؟بشینین بابا هنوز معروف نشده دارن غصه شو می خورن.والا با این نوناشون.

من:داشتیم می گفتیم امیر سام یه سفر 2هفته ای برای ترکیه واس اردو های تیم بهش می خوره و تو اون دو هفته حاج خانومشهم که از

قضا باردار بوده تصادف می کنه و بجه سقط میشه.البته زنش هم از کمر به پایین فلج میشه.

یگانه:هانی چقدر سختی کشید.

ارش:تجربه ی تلخ کو این وسط؟

سارا:احیانا تجربه تلخ نیست پس چیه؟سوییتیه؟

ارش:حالا می خوای چی کار کنین که بیاد سمت ما؟نگین می خواین عجزو ناله راه بندازین که من یکی نیستم.

سارا:خب اینجاش کار شماست.تو و یگانه...

ارش:یعنی...

من:یه کنسرت دو نفره می فهمی که؟

ارش:لازم نکرده گیتارمو می یارم.

من:مرد مومن فردا پس فردا رو استیج برین می خواین چیکار کنین؟

ارش:زر مفت نزن.

من:خوشم میاد هنرمندم هستی مثلا!

یگانه:شما تا وضع اسف بار دستت خوب نشه دست به ساز نمیشی .

ارش:همین که گفتم.

یگانه:اررررررش!!!

ارش:هان ؟چیه؟میدونی چه وضعیه؟می خوای جلو این همه چشم قرو کرشمه بیای؟

الانه که یگانه یه دونه بخوابونه زیر گوشش!باز پسره زد تو کانال افتابی مهتابی.

یگانه:عزیزم من نگران خودتم دیوونه ...اخه ببین دستات وووبه خدا دل ادم ریش میشه...حیف این دستا نیست نتونه بعدن گیتار دستش بگیره؟

اقا من قول میدم اصلا یه صندلی بیارم نشسته ساز بزنم اوکی؟

ارش:جو کسری خدیوری بگیرتت خونت حلاله.

یگانه تک خنده ای زد و گفت:بچه پر رو تا به حال کی جز خودت مدل خدیوری من و دیده؟هوم؟

ارش:نه ندیده.

یگانه سرشو به سمت ارش خم کرد و دستشو رو بازوش گذاشت گفت:پس حله.

ارش هم چشمکی زد و گفت:حله.

عجیب این زن وشوهر و دوست داشتم.دیدی که ارش مدل اخلاق بگیر نگیر داره ولی یگانه لمشو داره.بنده خدا ارش هم دست خودش نیست وضعیت اعصابش

همیشه خدا به ریخته است  چون نگران همه ی ماست...انگار برادر بزرگ تر یا پدره البته واس یگی که نه!اون جا فقط همسره...همسر...

یه سر تاشب رو مخ من راه رفت...سارا و می گم ایقندر استرس داشت که به من هم اضافه شد البته به همه...اینقدر که ارش و یگانه و 10بار تمرین کردن و

اخرش هم راضی شد که اهنگ"مثل هیچکس"احسان خواجه امیری رو اجرا کنن.نمیدونستم میشد یا نمیشد؟نمیدونم استفاده کردن از احساسات

یه نفر درست باشه یا نه ؟نمی دونم فوتبالیست شدن و مشهور شدن خوبه یا نه؟نمیدونم درسته یا نه؟ولی اینو تو اون زمان فهمیدم که دیگه از دستم کاری بر

نمیاد!تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که از نون بازوی یکی دیگه بخورم.می گن تو این مملکت مدلش همینه خودت احدی نیستی و فقط دیگران هستن

که تو رو به یه جایی می رسونن. ولی یه سوال اگه این خود خود ها جمع بشن پس دیگه کی می مونه هان؟لابد از کشور های همسایه می خوان وارد بشن.

ساید...اگه همه مون عین زالو بچسبیم به یکی و هی بخوایم خونشو بمکیم پس...چرا اسممون و گذاشتن ادم؟هوم؟نمی دونم که من هم از خون

امیر سام خوردم که زنده بمونم و نمی دونم. می گن حقیقت اینه که هیچی حقیقت و نمی دونه.

من تو 7سالگی دست فروشی کردم،تو 8سالگی شیشه ماشین پاک کردم،تو 9سالگی واکس می زدمو ادامس می فروختم .سرهمون 4راهی که

تو ذهن فقط پر شده بود از داف و....من با شکم خالی و دستای" کثیف "شیشه" پاک"می کردم. باشکم خالی سرمو می زاشتم رو...هه بالشت؟

نه داداش سنگ قبر های سرد بهشت زهرا و گاهی هم ارش لطف می کرد و میزاشتم سرمو رو شکمش بزارم! آخ از شب های بهشت زهرا

می فهمی یه بچه ی 7،8ساله تو قبرستون یعنی چی؟خیلی ها وقتی از 20هم که می گذرن جرئت نمی کنن شب پاتو قبرستون بزارن...چه برسه به یه بچه...

هرچند اونا از مرگ می ترسن که نمیان...ولی ما که مرده بودیم چه جوری می شد که از مرگ بترسیم؟هوم؟

لباسام...آخ از لباسام...4تا تیکه پارچه هم مگه میشه اسمشو گذاشت لباس؟من با اون لباس های گلی و کثیف و سر و صورت کثیف تر سر 4راه...

هی ...هی ...اشتباه نکن گدایی نه کار می کردم ...دستمو جلو کسی دراز نکردم...اینو از آرش یاد گرفتم می گفت"پسر هیچ وقت اصرار نکن که ازت جنس

بخرن...هیچوقت التماس نکن... گدایی نکن...او نا لیاقتش و ندارن"

شاید بگی امیر سام ولی بفهم من واس رسیدن به فوتبال از امیر سام گدایی نکردم.

***
ارش:هن هن اوف هوف مردم تف تو روحت تو می خوای یه کاره شی من باید حمالی کنم؟

من:نگران نباش به تو هم یه چیزی می رسه تا داره رفیق خواننده.

ارش:بابا من به گور عمه ی تو بخندم بخوایم همچین معروف بشم.

_چرا؟

ارش:تو هم وقتی یه ویلون بندازن پشتت و بهت بگن این همه راه و برو بالا به گور عمه ی من می خندی البته غلط بیجا کردی؟مگه خودت عمه نداری؟

_این ها از عوارض ورزش نکردن برادر من.هم روحی مشکل داری هم جسمی.

_الهی جزه جیگر بگیری می خوای دو دقه اینو بگیری دیگه چی میشه؟

یگانه:بده من میارم.

ارش:همین کم مونده.

سارا:خب بده به من.

ارش:خاک تو سرت مرام و معرفت زنت از تو بیشتره.بیا سارا جان بگیرش که از کت و کول افتادم.

_اووووف بده من .یعنی تو اصلا...چی بگم؟

کیف ویلون و گذاشتم رو دوشمو وبه راهم ادامه دادم.

سارا:امید؟

_هوم؟

_میشه؟

_نمیدونم

_اولین باره مطمئن نیستی.

_اولین باره دارم از کسی سو استفاده می کنم تا برسم به مقصدم.

ارش:داداش من همه وسیله ان

_لابد وسیلیه ی خدا

_چرا که نه؟

یگانه:چه ایرادی داره ؟هان؟الان همه دارن این کارو می کنن.

_همه؟ما همه ایم یگانه؟

یگانه:ببخشید نمیدونستم دارم با بنده ی برگزیده ی خدا حرف می زنم.

ارش:بابا شعار نداه .ماهم جزئ همه ایم از مریخ که نیومدیم .

_ایرانی جماعت مدلش همینه.

ارش:همه دنیا همینه.

سارا:یعنی شما ها که می رین تو بحث سیاست و این جورچیزا من احساس می کنم وزیر کشور و رئیس و جمهور و وزیر امور خارجه دارن باهم بحث می کنن.

_اونا که بحث نمی کنن ،فقط جیب ملت و خالی می کنن بعدم یه همایش راه میندازن که ما امین مردمیم.

_اونم چه امینی؟

_امین نه زالو خون خار ،خون ملت و می خورن.لازم نیستVAMPIREحتما جادویی باشه و ماوراطبیعه .ادم ها هم میتونن vampireباشن.

یگانه:شما چرا بچگی های خودتون و می ندازین گردن بقیه؟

سارا:اره والا ننه بابامون عرضه نداشتن مارو نگه دان می ندازیم گردن مستر پرزدینت.

یگانه:من منظورم این نبود.

سارا:یگانه هیچ وقت نمی تونی اوضاع مارو درک کنی.من تا 12سالگی حرف نمی زدمم فکر می کردن لالم.امید تا 11سالگی شب ادراری داشت.

آرش 11سالش بود و...چی بگم این و دیگه می دونین دیگه!

یگانه :درد من هم کم نیست از دار دنیا یه پدر داشتم که شدیدا بهش وابسته بودم ولی چی شد؟هوم؟یه از خدا بی خبری و اومد زرتی زیرش گرفت و

در رفت.شما پدر مادر نداشتین و محبتشون و هم نداشتین.ولی من چی؟چشیدم و از دست دادم.

سارا:ارش هست ...من ...امید

یگانه:ولی پدر نمیشین.بعد 12سالگیت چرا حرف زدی؟همه تون می گین یه پسر بمب روحیه اومد و سارایی که همه می گفت کرو لاله رو

تبدیل کرد به یکی که از دیوار راست بالا میره.مگه نه هر خوشبختی یه تاوان سنگینی داره؟

سارا:امید به تاوانش می ارزید و باعشق بهم نگاه کرد.این نگاهش عجیب به دلم نشست.

ارش:خب فکر کنم رسیدیم.

یه نگاه به دورو بر انداختم.اکثرا دختر پسر های جوون بودن و هرسری در حال زدن و رقصیدن و خنیدن و خوندن و یه سری هم فضا!

عین جغد نگاه کردم و نگاه کردم ولی ندیدمش.گرمای دست های سارا و که حس کردم دستای یخ زده ی من و محکم با انگشت های کوچولش گرفته بود.

تناقض عجیبی بود سرما و گرا،زمخت و لطیف...تناقض عجیبی که بین اسفند و شهریور وجود داره که همیشه احساسش کردم و دوست داشتم.

سارا:میشه نگام کنی؟

نگامو دوختم بهش زل زد تو چشمم و قوی و محکم گفت:نگران نباش درست میشه.

درست میشه ؟چی؟چی درست میشه؟یه عمره می گیم درست و میشه هیچ وقت نفهمیدیم دقیقا چی؟لابد زندگی..نه زندگی خاسکتریه .مخلوط خوشبختی

و بد بختی .من تو این نقطه که ایستادم هم خوشبختم و هم بد بخت.خوشبختی یعنی زنی سارا،برادری آرش و خواهری یگانه...

و بدبختی یعنی تکمیل نبودن  این خانواده یعنی نبودن بزرگ تر.بدبختی یعنی بی هویتی هامون،یعنی اون شناسنامه ی جعلی.بد بختی یعنی رفاقت برباد رفته.

یعنی موهای سفید آرشو دستهای زخمیش که همیشه ی خدا شرمنده اش بودم.بد بختی یعنی یه پسر بچه ی 11ساله با شب ادراری ...یعنی

یه مرد 22ساله با کابوس های شبونه .کابوس های من یعنی همون زن چشم باز با فرق شکافته...یعنی همون مرد جزغاله.

یعنی واقعا پدر و مادرم بودن؟کی می دونه؟شاید...شاید هم نه...دوست ندارم باشن ...می خوام زنده باشن و برم بگم چرا؟چرا منو نخواستین؟

یه روز  می خوام طعم اغوش مادر و دست های نوازش پدر و بفهمم.تو می دونی چیه ؟هوم؟

_می دونم.




Tags:
زهـــرآ منــتــظر المهـבے makita | پنجشنبه 20 شهریور 1393 | 11:16 ق.ظ| نظرات()


مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ