تبلیغات
قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ - فصل اول:رمان امیدناامیدمن|makita

قـــــاطــیــــ پـــــاتــــــیــــ

وبلاگم مثل خـــودم قاطی داره میـــفهمـــی قـــاطیــــــ....


Home | EMail | Profile | Link | Design

سلام رفقای گلم!

احوالات شما؟اینم اولین فصل از رمان امیدناامید من.امید وارم دوسش داشته باشین!

هرچند میدونم هنوز قلمش ضعیفه ولی باکمک شما مطمنم بهتر میشه!

بچه ها برای این که برین ادامه مطلب همون عنوان پست و کلیک کنید میاد!

اینم عکس جلد رمان:



رمان ادامه مطلب...
_امید،امید،هوی با توام!÷

_بروبابا

حوصله شو نداشتم...حوصله ی خودم وندارم اقا آرش که جای خود دارن.میدونی خسته ام ...خسته از اینکه هرچی دوییدم ونرسیدم زانودرد گرفتم!
نه اینکه جسمم زانوش دردکنه ها نه...روحم زانو درد گرفته!نمیدونم چندبار دارم تست میدم ولی میدونم که بازم ردشدم وبازم امید بی عرضه بودنش و
به همه نشون داد...امیدبی عرضه...ولی به خدا قسم من کم تلاش نکردم ...کم تمرین نکردم...کم از استراحت و خوش گذرونی هام نزدم...به خدا کم نزدم...
به خدا کم نزاشتم!

آرش:الاغ مگه باتو نیستم؟

بازهم الاغ وبازهم امید الاغ بازی دراورد!بازهم امید الاغ گند زد!
راه میرفتم نمیخواستم بایستم یه عمره دارم راه میرم...بروبابای بلند بالایی تحویلش دادم...نه امید بره بابا...امیدبه ...بره!
آرش ولکن نبود البته تقصیرخودش نیست ها نمیفهمه دست خودش نیست نمیفهمه میخوام تنها باشم!
شونه ام وکشید که 90درجه سمتش چرخیدم وبااعتراض زدم تخت سینه اش.

_هوی چته؟رم کردی؟

آرش:من رم کردم ؟تو عین کره الاغ کت خدا سرتو انداختی پایین داری میری.

_دهنت و اندازه ی خودت باز کن یه چی میگم ناراحت میشی

آرش:امید،چه گندی زدی؟

_آرش جون داداش ولکن اصلا حوصله ندارم

آرش:تونداری ولی من دارم

چشمکی نثارش کردم و گفتم:چی داری؟

یه پس کله ای بهم زد و گفت :بحث و عوض نکن.قبول شدی یا نه؟

رومو ازش گرفتم .خجالت می کشیدم از موهای سفید  گیجگاهش که میدونم کم کمش چند تا تارش واس من خرج شده!

_نه؟

سرموبه نشونه ی مثبت تکون دارم!کفری شدو گفت:این دفعه دیگه چرا؟اه امید حالمو بهم زدی دیگه هردفعه یه بهونه میاری.خب برادر من

بازی بلدنیستی بیخیال شو دیگه!اجباریه؟الاف گیر آوردی؟

توچشماش نگاه کردم وگفتم:اره توروهم میبینم وقتی یکی بین کلی ادم سکه ی پولت کنه ببینم اصلا اسم خودتم یادت میاد یا نه؟

گیج گفت:کی؟

زمزمه کردم:سیــــاوش...

آرش:وای وای.گم شه بره پی زندگیش دیگه کثافط دیگه چی میخواد؟ همینجور پشت هم سیاوش و فحش کش میکرد!

_حرص نخور سکته می کنی!

_چیکار کرد؟

_رفتم اونجا طرف گفت اسم گفتم امید گفت فامیلی گفتم باقری.

_خب؟

_دیگه بعدش چی میگن؟نام پدر منم گفتم فوت کرده!نام ولی خواستن گفتم ندارم.

_آخه توی خرس گنده ولی میخوای چیکار؟

_چه میدونم والا خواستن دیگه.نمیدونم این گوربه گورشده از کدوم گوری پیداش شد وگفت امید چرا دروغ میگی و تو اصلا میدونی بابات کیه که میگی مرده؟
منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم توکه ملت تو نفسهات شک دارن زر نزن.گفته و نگفته که یکی خوابوند زیر گوشم و یقه ام و جرداد.داد زدو گفت من نامشروعم
یاتو بی پدرو مادر؟جدامون که کردن همون طرف که گفتم توضیح خواست و سیاوش هم گفت امید بچه پرورشگاه و از این جور چیزا و معلوم نیست از کدوم
گوری اومده و اینقدر گفت و گقت تا دیدم یا همه دارن میخندن یا ترحمشون و خرجم میکنن!

آرش:توی بووووق هم گذاشتی هرچی دلش خواست بگه؟

_بابا خوابوندم توگوشش دیگه باز چیکار میکردم؟مگه جنگله؟

_هه امید خان ماروباش.جنگل؟اینجا جزیره ادم خورهاست.بیخیال تست و چرا رد شدی؟

_ روحیه نمونده بود واسم!

_گندت بزنن امید،گندت بزنن ضعیف النفس...

_توچته امروز فحش کشمون کردی؟توهم نمیفهمی.دیگه بریدم میفهمی دیگه بریدم.22سال بی کس و تنها زندگی کردن بس نیست؟
22سال زجر کش شدن بس نیست؟اون خدا یی هم که روزی 5بار به خواطرش زانو میزنم ضعیف کشه فقط دارره ضعیف کشی میکنه!
نگاه مردم و دیدی وقتی میگن بی پدرو مادر میفهمی بی پدرو مادر یعنی چی؟
تن صدام بالا میرفت و من غافل از اینکه اینی که دارم بهش این حرفارو میزنم بدتر از من کشیده خیلی بدتر این که هم مراقب من باشه و هم زنش و اونم تنهایی!باز آرش تو قالب سگیش رفت و یقه ام وچسبید و غرید:

یه جوری حرف نزن که انگار من هیچی ازاین حرفات و حالیم نی!اگه درد تو اینه دردمن پس خیلی داغونه. تو میدونی شرمندگی جلو زنت یعنی چی؟

تومیدونی همخونه نبودن با خانومت بعد 1سال یعنی چی؟

_هی هی تند نرو وضع من هم بهتر نیست.

یقه ام و ول کردو گفت:بابا تو دلت به همون صیغه خوشه...من بدبخت وظیفه امه یه کاری کنم ولی = بادست  خالی چیکار میشه کرد؟

دلم دردید وبرای رفیقم کباب شد.بنده خدا حق داشت بی اعصاب باشه 1سال دنبال خونه می گرده ولی کوخونه؟با این چندغازی هم که کف دست ما میزارن

آلونک هم نمیشه خرید.اینجا هم دیگه جای ما نیست اخه فقط ما 3تاییم عین بختک چسبیدیم بهش ول نمیکنیم تازه مهمون هم دعوت میکنیم!منظورم

زن آرشه.

_آرش؟

_هوم؟

_یه دست فوتبال بزنیم؟

_ولکن باباتوام حال داری؟برم گیتارمو بیارم یکم بزنم دلمون واشه!

_تو دستات زخم نیست؟هان؟یکم آدم باش.کارگری که بیخیال نمیشی اقلا یه مدت ساز نزن .

_سازنزنم چیکار کنم؟برام عبادته!فقط سازه که آرومم میکنه ...

تو حالت اکیو سان خودم فرو میرم.(اکیو سان که میدونی کیه؟همون چیزی که تودیدی و من ندیدم!)

_بیا یه دست فوتبال بزنیم و بعدش هم با دخترا بریم پاتوق فکرارو روهم بزاریم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم!من دلم روشنه درست میشه!

_توهم که دلت همیشه روشنه من نمیدونم خدا اون تو دل گذاشته یا نورافکن همیشه خدا هم ازقضا روشنه.برم توپ وبیارم.

چرخید سمت اتاق ها همون اتاق های که زنامون و توش زندونی کرده بودیم.برداشت بد نکن رفیق مجبوریم تو این 2متر جا زندگی کنیم پول نداریم به خدا.

دولاشدم و با پای راستم زیرپاشو خالی کردم و تکون وحشتناک خورد تقریبا میشه گفت یه دور مکزیکی رفت و برگشت ولی بازم تعادل خودش وحفظ کرد.

خدای تعادل بود البته نه از نوع روحیش کلا تو این موضوع عجیب شوت بود همون شعره که میگه "یه روز صافی یه روزی ابری"داستانه ایشونه.

زدم زیر خنده که باچشمای ریز شده اش مواجه شدم و توش یه گله سگ برای حمله دیدم،حمله به پروپاچه ی من بدبخت.دوتا پا داشتم دوتا دیگه نمیدونم از کجا قرض کردم و در رفتم.

آرش:الاغ صبر کن.بگیرمت مردی.

_گه خوردم  آرش گه خوردم.

_من به خورد و خوراکت کاری ندارم  صبر کن.

_یا حضرت عباس یکی منو نجات بده این دوباره سگ شده.

_سگ عمته...

_داخه دیوونه عمه تو ام هست
.
_من غلط بکنم تیر طایفه ام به تو بخوره

_فعلا انگار که خورده...

_امید صبرکن وای نفسم گرفت

_نفست بگیره راحت شیم از دستت

دیگه صداش نیومد و من تنها چیزی که تون اون لحظه ه گوشم میخورد صدای قدم های ونفس های خودم بود ...نه ناله و نفرین می کرد نه میدویید...گردنم و چرخوندم که دیدم بعله اقا دراز به دراز افتاده روزمین ...خنده ام گرفته بود یعنی طاقت دو دقیقه دوییدن و نداشت؟با دست های تو جیب و چشمهای خیره بهش نزدیک شدم و یه لگد نه چندان محکم حواله ی پهلوش کردم ولی نه اهی ...نه ناله ای...ولی میدیم چشماش زیر پلکای بسته چه جوری این طرف و اون طرف میرفت ...دولا شدم روش و دستمو جلو چشماش تکون دادم ودیدم که چشماش اروم گرفت...یه چیزی این وسط میلنگید وقتی ارش دروغ بگه بدون شک میخنده یه لبخند کوچیک هم شده میزنه ولی الان حتی اثار خنده هم گوشه ی لبش نبود ...دروغ نگم ولی یه کوچولو ترسیدم سرم و گذاشتم روسینه اش و
صدای پرکوبش قلبش و شنیدم ولی به لحظه نکشید که محکم سرم خورد به زمین...نامرد کلک سوار کرده بود...روشکم افتاده بودم و اونم نشسته بود رو کمرم...دستامو رو پشت جمع کردو گفت:

زیرپای منو خالی می کنی هوم؟

_نامرد بیشعور من ساده رو بگو نگرانت شده بودم

_الاغ

صدای جیغ اومد و تو ذهنم حلاجی کردم که دقیقا این صدا مال کیه و گفتم صدا صدای ساراست...خانومم و میگم!آرش که از موج صدا افتاده بود روزمین و
با ترس و وحشت به سمت اتاق ها نگاه می کرد.قلبم اومد تودهنم با هربدبختی شد خودمو از زیر آرش کشیدم بیرون و مثل چی دوییدم این وقت ها چی
می گقتن ؟مثل ببر؟برق؟نمیدونم خلاصه یه چیزی می گفتن دیگه.
رسیده یا نرسیده نمیدونم دروبی هواباز کردم که چشمم خورد به یگانه...سرلخت با جارو دنبال چند تا سوسک بود ...ساراهم که فداش بشم روتخت ایستاده
بود و مثلا به یگانه گرا می داد...یگانه که منو دید جیغی کشید که سارا هم باترس یه جیغ دیگه پشتش کشید و من درو محکم بستم و پرت شدم رو زمین...
هنوز نتونسته بودم تشخیص بدم دقیقا چیشده...آرش حراسون خودشو رسوند بهم و گفت:

یگانه بود؟

خواستم بگم نرو زنم روسری نداره و نشد و دروباز کرد این دفعه برعکس بود ...اول سارا بعد یگانه...آرش هم افتاد رومن...رفیقه ماداریم؟

_دوتا زن گرفتیم یکی از یکی خل و چل تر

آرش:اینا دیگه کیه ان؟من اینجا سکته مو زدم میام میبینم خانوم با جارو افتاده دنبال سوسک

_مثلا یگانه هنرمنده روحش لطیفه و سارا رزمی کار

_این دخترا همه چی شون برعکسه

_الاغ ها...

زدم زیر خنده و خنده ی من همانا و بازشدن درهمانا و پرواز کردن چند تا سوسک به سمت ماهم همانا...زود تر از آرش واکنش نشون دادم و پریدم هواو
آرش هم با ....ش خورد زمین فکر کنم استخون لگنش شکست...
با داد و بیداد تو لباسمون دنبال سوسک می گشتیم اون دوتا مارمولک هم غش غش می خندیدن ...از نبودن سوسک ها که مطمئن شدم پریدم
موهای سارا رو زیر روسریش کشیدم و گفتم:

آرش جون تربیت زنت با خودت...زن من هم باخودم

_چشم داداش

_ورپریده رو من سوسک می ندازی؟

سارا:آی

_هیش ه ی چی ن گ و فقط بگو غلط کردم

سارا:آی ولم کن درد داره

بنده خدا تمام صورتش جمع شده زیاد فشار نیاورده بودم...مگه دلم میومد ولی چکنم دستم زورش زیاده دیگه...ولش نکردم ولی فشارو کم تر کردم

سارا:تا تو باشی مارو مسخره نکنی

_بگو غلط کردم وگرنه همین آش و همین کاسه

_موهامو ولکن دیوونه روانی

یکم فشارو بیشتر کردم که دستاشو گذاشت پشت گردنم ...نامرد حیله های زنانه...

_تو رو خدا موهامو ول کن

صورتش کامل جمع شده بود ولی دستش پشت گردنم ول می چرخید...ولش کردم نه به خاطر حرکت دستاش پشت گردنم ...که حریصانه یقه ام و گرفته بود
و ول نمی کرد نه...به خاطر قسم خدایی که خورد...
دستمو تهدید وارانه جلوش گرفتم و گفتم:دیگه نبینم ازاین کارها کنی ...زنی که سوسک بگیره تو دستش زن نیست هیولاست...چه معنی میده زن باید از سوسک بترسه فهمیدی؟

عین بچه سرتق های پشیمون سرش و پایین گرفت و پاهاش و تکون می داد...اخ اخ محکم بغلش کردم وزود هم ولش کردم ...به نیش باز خیره شدم
این یعنی چی؟
رو ستون مهره ام حرکت یه چیزی رو حس کردم که حدس میزدم پاهای کوچیک و چندشش داره به سمت شلوارم میره...یه دستی تی شرت و ازتنم میکنم
و پرت زمین می کنم و سوسکه هم پخش زمین شد و دررفت ...سگ جون...

آرش:بی حیا دو دقه ولت کردم ...بپوش لباست و

سارا شکمش و گرفته بود و غش غش می خندید ...باشه سارا خانوم به وقتش حالت و می گیرم...نگام خورد به یگانه که ارش جلو چشمش و گرفته بود
و نمیزاشت جایی رو ببینه...
در کمال خونسردی لباسمو که خاکی شده بود برداشتم و تنم کردم و گفتم:

حالا چی شده انگار فیلم پورنو که ندیدی!

سارا:خفه شو اه

_فدامدای خانم سوسک انداز

یگانه دست ارش و پس زدو گفت:تست و چیکار کردی؟

یهو بادم خالی شد....

آرش:یه راه دیگه پیشنهاد بدین اینم نشد

سارا:اخه چه راهی؟

آرش:نمی دونم

_شرمنده رفقا نمی تونم خودم و کنترل کنم ...حرفهای امروز سیا اعصابم و بهم ریخت

سارا به پیشونیش زدو گفت:بازم سیاوش؟سیاوش تا کی؟سایه اش کی می خواد از سرمون بره؟

آرش:سایه نیست که لامصحب بالن هوایی پنتاگونه

یگانه متفکرانه:مگه پنتاگون بالن هوایی داره؟

آرش:یه سال اخر سربازیم تو افغانستان دیدمش

یگانه:خو همون جا یه زن می گرفتی مارو راحت می کردی!

آرش:کی گفته نگرفتم؟

یگانه حینی کشید و گفت:سرمون هوو میاری نامرد بی وفا؟

_کی گفته سر تو هوو اوردم؟

_پس چی؟

سارا:خر خدا یعنی شما رو سر اون بدبخت اورده

آرش:تو حرف نزن که صیغه ای هستی ...امید خان ظرفیتش پرشده بود شما رو صیغه کرده

سارا:آره امید؟4تا شو گرفتی من و صیغه کردی؟هان؟

دستم و بالا اوردم و گفتم:انا مظلوم

سارا:همین الان میری 4تا شون طلاق میدی و من عقد می کنی اوکی؟

آرش:چرا لوستربازی درمیاری؟

سارا این دفعه برگشت سمت اون و گفت:باتوهم هستم اون افغانیه رو طلاق میدی.اوکی؟

آرش:خاک تو سرت با این زن گرفتنت این کیه دیگه؟عین خودت پاچه می گیره فقط

من:هی هی حد و حدود خودتو رعایت کن

سارا خرکیفانه داشت نگام میکرد که با جمله بعدی ام بادش در رفت

_پاچه می گیره نه...پاچه می گیرن ایشون

یه دست چراغ راهنمایی رو گذروند و افتاد دنبالم من که هنوز حواسم پی آرش بود نتوستم خودم و جمع کنم و پرت شدم روزمین و پشتش اون هم افتاد کنارم...

یگانه:ععع ولم کن بزار ببینم  زنده ان یا مرده؟

آرش:تو نگران نباش از من وتو سالم ترن بدون شک

راست می گفت حالمون از اون دوتا بهتر بود ولی با تک سرفه ی خانومی که حکم مادرمون و داشت عین فشنگ از جامون پریدم.

پری خانم:زلزله اومده یا شما 4تا زلزله زده شدین؟

تا به حال اینقدر خجالت نکشیده بودم ...سارا که اصلا هیجی تو بگو لبو...ای ای دلم میخواست لپش و بکشم.

Tags: دانلود رمان+رمان امید ناامید من+رمان+98IA
زهـــرآ منــتــظر المهـבے makita | پنجشنبه 9 مرداد 1393 | 10:06 ب.ظ| نظرات()


مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ